![]() |
![]() |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 19:56 توسط زهرا |
|
|
سلام
من دوباره اومدم رفته بودم مهد کودک در مهد کتابهایی را داده بودند که آنها را پانسمان کنیم (توضیح دایی :جلد کنیم) بیرون بارون میاد بابام رفت سر کار من هم خونه پیش دایی و مامانی موندم چند عکس برای مهد کودک گرفتم یکی از اونها رو ببینید
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 16:35 توسط زهرا |
|
|
اين چند روز مامان بابام مشغول خونه تكوني بودند.
من هم كمك كردم. از فردا مي ريم انارك. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 19:2 توسط زهرا |
|
|
ديروز بابايي و ماماني با قطار به تهران رفتند و من را نبردند و من گريه كردم.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:39 توسط زهرا |
|
|
امروز تولد حضرت علي (ع) بود و روز پدر.
مامان و بابا و دايي همايون و دايي هادي و خانمش كادو براي بابايي و ماماني دادند. من زرنگي كردم و كادوي دايي همايون را باز كردم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 15:35 توسط زهرا |
|
|
امروز براي من جشن تولد گرفتند. خيلي با حال بود. همه براي من كادو آورده بودند.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 22:32 توسط زهرا |
|
|
امروز دايي هادي و زن دايي و صبا به اصفهان آمدند.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 22:35 توسط زهرا |
|
|
ديشب رفتيم به ديدن حاجي.
بعد در باغ كاشفي(خانه معلم) دعوت بوديم كه من با بچه هاي ديگه حسابي شيطوني كرديم. آي باحال بود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 8:22 توسط زهرا |
|
|
ديروز بعد از ظهر همراه مامان و دايي همايون رفتيم خانه كودك كنار سي و سه پل.
بچه هايي كه آنجا بودند بزرگ تر از من بودند. مجري از بچه ها سوالاتي پرسيد و بعد هم از من اسمم را پرسيد اما من خجالت مي كشيدم پس از مامان اسم مرا پرسيد. چند سوال ديگر هم پرسيد اما آخرين سوالش اين بود كه مامانت كجاست؟ من هم حواسم نبود هول كردم و دايي را نشان دادم كه همه خنديدند. تئاترشون در مورد شنگول و منگول و حبه انگور بود. بچه ها آن را با شعر اجرا كردند. من هم دست زدم ولي نزديك آخر برنامه حوصله ام سر رفت و كمي بهونه گرفتم. بعد از برنامه رفتيم پارك غدير بچه ها سوار وسايل پارك بادي شدند من هم همراه مامان و دايي رفتيم هم سرسره معمولي بازي كردم و هم سوار ماشين برقي شدم كه دايي برام پدال گاز را فشار مي داد اما بعد آقاهه كنترل بي سيم اونو داد دايي ماشين من را حركت بده. شب رفتيم خونه عمه زينت و بعد خونه عمو ابوالقاسم(پسر عموي مادر بزرگم). دير وقت اومديم خونه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:7 توسط زهرا |
|
|
امروز ظهر سید عباس و ایران خانم و بچه هایشان به خانه مان آمدند.
دایی همایون فکر می کرد من بغل ایران خانم نمی روم اما من پیش او رفتم و با بچه ها هم کمی بازی کردم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 19:28 توسط زهرا |
|
|
دیروز بعد از ظهر از مشهد به اصفهان برگشتیم.
تو هواپیما من خواب بودم و آخر مسیر بیدار شدم. دایی همایون اومده بود دنبالمون.عصر بابایی و مامانی هم از مشهد برگشتند. شب بابایی و مامان فردوس با عمو احمد و عمه مریم و بچه هاشون هم اومدند خونمون. من با آیدا دختر عموم بازی کردم(و البته کمی هم دعوا) |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:22 توسط زهرا |
|
|
امشب برای اولین بار رفتم زیارت امام رضا
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 23:0 توسط زهرا |
|
|
ديروز با هواپيما اومدم مشهد. اولين بار بود كه سوار هواپيما ميشدم و البته اولين بار بود كه اومدم مشهد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 12:35 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات زهرا اكبرى
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 اسفند 1387 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطره |
| نویسندگان |
|
زهرا مادر زهرا |
| پیوندها |
|
خاطرات صبا صبوحي |
|
RSS
|