![]() |
![]() |
|
|
ديروز بعد از ظهر همراه مامان و دايي همايون رفتيم خانه كودك كنار سي و سه پل.
بچه هايي كه آنجا بودند بزرگ تر از من بودند. مجري از بچه ها سوالاتي پرسيد و بعد هم از من اسمم را پرسيد اما من خجالت مي كشيدم پس از مامان اسم مرا پرسيد. چند سوال ديگر هم پرسيد اما آخرين سوالش اين بود كه مامانت كجاست؟ من هم حواسم نبود هول كردم و دايي را نشان دادم كه همه خنديدند. تئاترشون در مورد شنگول و منگول و حبه انگور بود. بچه ها آن را با شعر اجرا كردند. من هم دست زدم ولي نزديك آخر برنامه حوصله ام سر رفت و كمي بهونه گرفتم. بعد از برنامه رفتيم پارك غدير بچه ها سوار وسايل پارك بادي شدند من هم همراه مامان و دايي رفتيم هم سرسره معمولي بازي كردم و هم سوار ماشين برقي شدم كه دايي برام پدال گاز را فشار مي داد اما بعد آقاهه كنترل بي سيم اونو داد دايي ماشين من را حركت بده. شب رفتيم خونه عمه زينت و بعد خونه عمو ابوالقاسم(پسر عموي مادر بزرگم). دير وقت اومديم خونه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 13:7 توسط زهرا |
|
|
صفحه نخست آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات زهرا اكبرى
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 اسفند 1387 مرداد 1386 تیر 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطره |
| نویسندگان |
|
زهرا مادر زهرا |
| پیوندها |
|
خاطرات صبا صبوحي |
|
RSS
|